تعطیلات!!

کلاس داشتم.  یکی از شاگردهام بعد از 3 هفته تاخیر از تعطیلات نوروزی برگشته بود.

گفتم: " کجا بودی؟

گفت:" بیمارستان بستری بودم. " برگه های بستری بیمارستانشو هم آورده بود.

 علت بستری :  تیر خوردگی

پرسیدم در حین ماموریت تیر خوردی؟ -چون توی شاگردهام کارمند نیروی انتظامی هم  دارم-

گغت نه خانوم...توی عروسی دختر خاله ام توی شهرستان جهرم تیر خوردم!!!

چطوری؟

گفت برادر عروس که خیلی خوشحال بوده یک تفنگ بادی رو پر از تیر ساچمه ای  کرده که به افتخار عروس و داماد شلیک کنه! حواسش نبوده، به بقیه شلیک کرده و سه نفر رو روانه بیمارستان کرده و نمونه اش شاگرد من بود از ناحیه معده، روده و مری زخمی شده بود.

گفتم: خدا رو شکر که الان خوبی و سالمی.

 غیبت هاشو موجه کردم و به بچه ها تمرین دادم که حل کنند.

پرسیدم: پسر خاله ات چه کار کرد؟

گفت: اون همون جا فرار کرد.چون تفنگش مجوز نداشته..بعد پلیس آمده و پدر عروس و پدر داماد رو دستگیر کرده و روز بعد ضارب مجبور شده خودش رو معرفی کنه تا اونها آزاد بشن.

گفتم: چه حیف که عروسی اینطوری بشه!

ادامه داد : اینکه چیزی نیست، تازه فرداش برادرزاده ی پسر خاله ام سوار موتور میشه که وثیقه  ببره و تو راه تصادف میکنه....بعدش...

دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم. گریه ام گرفته بود.

فقط پرسیدم: زنده است؟

گفت: آره ...ولی دل و روده هاش در اومده و از ناحیه ی......

گفتم: خدا رو شکر که زنده است. خوب بچه ها ادامه ی درس!

 چند دقیقه ی بعد دوباره دستشو برد بالا و گفت : تازه خانوم خرج عمل هر کدوم از ما 2-3 میلیون شده بود و خاله ام به ما گفت شما رضایت بدید که پسرم از زندان در بیاد و بعد ما همه خرج بیمارستان رو میدیم...ولی در واقع میخواسته سرمون کلاه بذاره و ما فهمیدیم و رضایت ندادیم.

گفتم: خوبه...به بقیه ی درس گوش بدین

گفت فقط یه چیز دیگه! بعد از اینکه ما رضایت ندادیم خانواده ی خاله ام شبانه به ما حمله کردن و یه برادرم سرش شکست و مادرم به پشت خورد زمین و.......

گفتم : درس امروز کافیه. میتونید برید

سریع خودشو به میز من رسوند و گفت عروسی خواهر خودم هم توی عید بود...اینا که گفتم فقط قضیه ی عروسی دختر خاله ام بود!

 

نظرات 6 + ارسال نظر
فرزانه دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:06 ب.ظ http://dardedel-ba-khoda.blogfa.com/

چه شاگرد عتیقه ای!!!! چه فامیله عتیقه تری!!!!
چه تعطیلات پر دردسری؟؟؟؟!!!!

ژیلا دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:18 ب.ظ

ولی بازم خدا رحمشون کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حمید دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:23 ب.ظ http://rahe-sabz.blogfa.com

حتما تو عروسی خواهرش دست و پای چند نفر قطع شده
واسه عروسی خودش دعوتت نکرد؟

هلیا دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:37 ب.ظ

خاله جون اگه برای عروسی خودش دعوتت کرد اصلا نرو. خطرناکه ها.

دایی بزرگه یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 03:29 ب.ظ http://rod.blogfa.com

راستی شما درس میدید یا درس می گیرید!

آرزو شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:48 ق.ظ http://ey-kash.blogfa.com/

wow!!!
اینا چه جالب خوشی هاشون رو بروز می دن!!!
حالا چقدر دلش پر بوده همه رو یه جا گفته سر کلاس !!!
خوب شد کلاس تموم شد وگرنه معلوم نبود تو اون یکی عروسی چندتا زخمی دادن!
اصلاً اینا این جوری پیش برن چیزی از نسلشون می مونه؟؟؟!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد